عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )
33
ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )
دارند . كشاجم ابو الفتح گفته : تشاكلوا فاشكلوا * فهم كأسنان المشط يعنى : نسبت به هم مانندگى نشان دادند و به هم مانستند زيرا كه آنها مانند دندانههاى شانه بودند . اشجّ بنى اميّة . لقب عمر بن عبد العزيز بن مروان است كه مادرش امّ عاصم دختر عاصم بن عمر بن خطاب ( رض ) بود . و عمر [ بن خطاب ] مىگفت : از فرزندان من يكى - كه روى صورت او نشانهاى باشد - روى زمين را ، پس از آنكه از ستم انباشته شده باشد ، با داد و عدالت پر بكند . و هنگامى كه خرى به پيشانى او لگد زد و اثر آن روى پيشانى او ماند ، برادرش اصبغ گفت : الله اكبر ، اين است آن مرد پيشانى شكافتهء بنى اميّه كه فرمانروايى مىكند و روى زمين را به داد و عدالت پر مىسازد . و چون عمر دربارهء يزيد بن مهلّب گفت : چه عراقى ارجمندى است كاش كه كاكل در سر نداشت ، اين سخن به گوش يزيد رسيد ، گفت : چه كسى مرا به لطمهء الاغ مذمّت مىكند ؟ ! اشقر مروان . اسب سرخ فش و سرخ يالى بود از آن مروان بن محمّد ، واپسين حكمران بنى مروان . اين اسب در زيبايى و ارجمندى و والايى و نامورى با شبديز - اسب خسرو پرويز - برابرى مىكرد ، چندان كه هر گاه مىخواستند اسبى نجيب و نژاده را بستايند به اشقر مروان مانند مىكردند . از ابو نصر مرزبانى شنيدم كه از زبان ابو حاتم ورّاق مىگفت : در كتابى خواندم كه مروان همان گونه كه به عبد الحميد كاتب و بعلبكّى مؤذن ، سلّام حادى ، كوثر خادم - كه هر كدام در هنر خود يگانه و بىهمال بودند - مىباليد ، به اشقر نيز مىباليد و مىگفت : « مانند اشقر است » . او را بسيار گرامى مىداشت و اصطبلش را در نزديك خود ساخته بود . امّا عرب اسب اشقر را ناخجسته مىدانند و